تبليغاتX
زندگی را پیاده روی می کنم

همه چیز مثل هرسال است. همه اتفاق ها مثل همیشه این وقت ها. حتی روز"ش" سر جایش محکم ایستاده. اما خودش نیست...

از همین جا دست هایت را می بوسم مادرم... کنار خانۀ خدا که تصورت می کنم، دلم برایت پر می کشد... سلامت برگردی نازنین مادرم...

روزت مبارک!

+ تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:25 نويسنده بالیق |

این مطلب برای دوستی نوشته شده که با نام " زهرا" کامنت گذاشتن. 

رمز مطلب سه رقم عددیه که در آدرس ایمیلتون هست. 

دوست من، هر کامنتی که بگذارین، جوابش رو در ادامۀ مطلب همین پُست میذارم.


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:53 نويسنده بالیق |

آمدم بگویم ربطی به جنسیت ندارد؛ "هرزه" هرزه است.

دیده ام که می گویم...!


+ تاريخ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:49 نويسنده بالیق |


درس بزرگ این روزهای من این است: 

قضاوت کردن، حماقت انگیزترین کاری است که انسان به آن می پردازد. با  همۀ وجودم یاد گرفتم که تا در موقعیت فردی نباشی، هیچ وقت "نمی فهمی". 

از همین جا از پایان نامۀ چموش ام بابت درس بزرگی که به من داد، تشکر می کنم و دستان سرکش اش را مِن باب بیانِ سپاس، توی دست هایم می گیرم !

+ تاريخ شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 18:26 نويسنده بالیق |

 فیلم 3iron اثری بی نظیر از kim ki duk .فوق العاده!

موسیقی فیلم: "Gafsa"با صدای natacha atlas

                                                              لینک آهنگ

+ تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:24 نويسنده بالیق |

همۀ جانت می شود لرزش های ریز و درشت که تکانت می دهند. می شود تبِ داغی که دلت می خواهد توی آبِ جوش شنا کنی، اما دمای بدنت اینقدر بالا نرود. می شود سردردهایی که نمی گذارند راحت نفس بکشی. می شود نمِ چشم هایت که انگار خیالِ خشک شدن ندارند. می شود... خیلی چیزها می شود... چیزهایی که نمی شود گفتشان؛ بس که دردشان بیمارگونه توانت را گرفته اند... تا به حال اینقدر بیمار نبوده ام... شاید چون تا به حال اگر بیماری ای هم بوده، از جسم شروع شده و به همین جسم هم ختم شده. حالا، اما، همه چیز از درونم، از روح نا آرامم، شروع شد و پخش شد توی رگهایم... توی رگهایی که حس می کنم خیلی کوچک اند... آنقدر کوچک که تاب آوردن خونِ درونشان هم برایشان سنگین است، چه برسد به این همه درد.... وسطِ این درد کشیدن ها، دلت می خواهد رنگی به صورت بی رنگت بزنی. صورتی یا قرمزش فرقی نمی کند؛ دلت می خواهد حتی اگر می خواهی بخوابی، لب هایت رنگِ زندگی داشته باشند.    می ترسی این دردها راه رفتن را هم از یادت ببرد. پاهایت را توی پاپوش هایت فرو می کنی و می روی تا کمی راه بروی.  هوای بهار که می خورد به تنِ خسته ات، انگار که سیلی می زند به جسمِ کوچکت. کاش باد از زمین بلندت کند... ببرد جایی که یادت برود...

زن بودن بهای سنگینی دارد... 

+ تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 0:48 نويسنده بالیق |

 

"یادت بماند بالیق..."

به همین واضحی و پررنگی، یادت بماند!

لطفا!!

+ تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:50 نويسنده بالیق

در درونِ من، بچه ایست...

بچه ای که سال هاست با من است...

گاهی که نگران و دلواپسم، این بچه، از هر بزرگی، بزرگتر می شود

همۀ کودکانه اش را از یاد می برد و بزرگی می کند...

این روزها

دلم برای آن بچه تنگ است

لابلای "بزرگ بازی هایم"، بچه ام گم شد!


+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 16:39 نويسنده بالیق |

گاهی اگر اندازه بگیرندم، آنقدر کوچکم که معیاری برای سنجشم پیدا نکنند...
آدمی است دیگر... بزرگی اش خیلی وقت ها پنهان است...
جز برای محارم...!

+ تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 14:46 نويسنده بالیق |

می ریزد... سرازیر می شود... جاری می شود... زنانگی ام برایت پر می کشد... رخ به رخِ تو، زنانگی ام را به رخ ات      می کشم... تاب بیاور آقا جان...

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 21:53 نويسنده بالیق |